قصه صوتی ایمنی در شهر زیر دریایی
- fateme
- Uncategorized, رادیو قصه ها

متن داستان ایمنی در شهر زیر دریایی
روزی روزگاری، در ساحل آرام و آبیرنگ دریایی بزرگ، دو دوست خوب زندگی میکردند: آقای ماهی و آقای اختاپوس. آنها کنار هم در میان صخرههای مرجانی و شنهای نرم بازی میکردند و هر روز چیزهای جدید یاد میگرفتند.
آقای ماهی ماهی کوچکی با رنگهای زیبا و بالههای درخشان بود. او خیلی کنجکاو و پرانرژی بود و همیشه دوست داشت دنیا را کشف کند. اما آقای اختاپوس باهوش و کمی محتاط بود و همیشه به نکات ایمنی فکر میکرد.
یک روز صبح، وقتی خورشید به آرامی از پشت کوههای ساحلی بالا آمد و آبهای دریا را مثل آینه درخشان کرد،
آقای ماهی به دوستش گفت: «آقای اختاپوس! شنیدم که توی شهر زیرآبی، پارک بازی و جاهای جدید باز شده. بیا بریم آنجا گردش کنیم!» آقای اختاپوس نگاهی به آسمان آبی و موجهای نرم انداخت و گفت: «خیلی خوبه! اما ما باید اول با مادر و پدرمون حرف بزنیم و اجازه بگیریم. سفر به شهر زیرآبی قوانین خاص خودش رو داره و باید نکات ایمنی رو رعایت کنیم.» آقای ماهی با هیجان سرش را تکان داد: «باشه، موافقم! بیایید اول پیش خانوادهها بریم.»
آنها به سمت خانههایشان شنا کردند، جایی که خانوادههایشان منتظر بودند. خانه آقای ماهی یک لانهی کوچک زیر صخرهای بود که با صدفهای رنگارنگ تزئین شده بود. وقتی وارد شد، مادرش با لبخند مهربان گفت: «سلام آقای ماهی عزیز! کجا رفتی این صبح زیبا؟» آقای ماهی با هیجان گفت: «مادر، من و آقای اختاپوس میخواهیم به شهر زیرآبی بریم و از پارک بازی و جاهای جدیدش دیدن کنیم. اما میدانم که باید اجازه شما رو بگیرم.» مادرش به آرامی گفت: «خیلی خوبه که میخواهی به فکر ایمنی باشی.
قبل از رفتن باید چند نکته را بدانیم. باید کلاه ایمنی بپوشی، کفش مناسب داشته باشی و هرگز تنها نباشی.» در همین حال، آقای اختاپوس به خانهاش برگشت. پدرش که مردی بزرگ و مهربان بود، گفت: «میخواهید به شهر زیرآبی بروید؟ بسیار خوب، اما باید همیشه مراقب باشید. هر جایی که میروید، قوانین را رعایت کنید و اگر به مشکلی برخوردید، فوراً به ما خبر دهید.» آقای اختاپوس جواب داد: «متوجهام پدر، قول میدهم که مراقب باشم و همه نکات ایمنی را رعایت کنم.»
آن روز، آقای ماهی و آقای اختاپوس با قلبی پر از شور و اشتیاق آماده شدند. آقای ماهی کلاه ایمنی کوچک و خوشرنگش را برداشت و محکم روی سرش گذاشت. آقای اختاپوس هم کفشهای مخصوصی که مادرش برایش آماده کرده بود پوشید. آنها به والدینشان قول دادند که مراقب هم باشند و نکات ایمنی را فراموش نکنند.
وقتی به شهر زیرآبی رسیدند، چشمشان به مناظر رنگارنگ و زیبایی خورد که در تصورشان هم نمیگنجید. خانههای صدفی درخشانی که کنار هم ردیف شده بودند، خیابانهایی پر از شنهای نرم و درخشان و ماهیهای کوچک نورانی که آرام آرام در هوا شناور بودند. همه جا پر از صداهای دلنشین آب و موسیقی نرم بود.
اولین جایی که رفتند، پارک بازی زیرآبی بود. سرسرهای بلند ساخته شده از صدفهای بزرگ و براق، بچهها را به بازی و خنده دعوت میکرد. آقای ماهی آماده شد که از سرسره سر بخورد، اما ناگهان لاکپشت نگهبان پارک با صدایی آرام اما جدی گفت: «قبل از بازی، لطفاً کلاه ایمنیهاتون رو حتماً بپوشید و مراقب همدیگه باشید.» آقای ماهی با لبخند کلاهش را محکم کرد و گفت: «ایمنی اول از همه!»
بعد، آنها به بخش قایقسواری رفتند. یک قایق کوچک و مطمئن که اطراف ساحل و مرجانها را نشان میداد، آماده بود تا بچهها را با خود ببرد. آقای اختاپوس سوار شد و آقای ماهی کنارش نشست. وقتی قایق حرکت کرد، یک ماهی کوچک سرش را از پنجره بیرون آورد. ناگهان نهنگ مهربانی که راهنمای قایق بود گفت: «دستها را داخل نگه دارید، بیرون از قایق خطرناک است!» همه بچهها با دقت حرف او را گوش کردند و با خیال راحت به گردش ادامه دادند.
پس از گردش با قایق، آنها به فروشگاه وسایل بازی زیرآبی رفتند. این فروشگاه پر از اسباببازیها و وسایل مختلف بود، اما در میان آنها، بطریهای کوچک جادویی توجه همه را جلب کرده بود. یکی از بچهها در یکی از بطریها را بدون اجازه باز کرد و حبابهای زیادی بیرون ریخت. خانم خرچنگ، مدیر فروشگاه، بلافاصله آمد و گفت: «هیچ وسیلهای را بدون اجازه بزرگترها باز نکنید. این قانون ماست و رعایت آن باعث امنیت همه میشود.»
بعد از فروشگاه، همه به آشپزخانه کودکان رفتند تا غذایی خوشمزه و سالم درست کنند. آنها ابتدا دستهایشان را شستند و دستکش به دست کردند. خانم ستارهماهی، مربی آشپزخانه، گفت: «به یاد داشته باشید تمیزی و رعایت نکات بهداشتی، بخشی از ایمنی است و همیشه باید به آن توجه کنید.» بچهها با دقت غذا درست کردند و با خوشحالی آن را خوردند.
در پایان روز، مسابقه دویدن در میان صخرهها و شنهای نرم ساحل برگزار شد. آقای اختاپوس خیلی دوست داشت شرکت کند، اما آقای ماهی گفت: «صبر کن! اول کفش مخصوصت را بپوش!» آقای اختاپوس با کمک دوستانش کفش مخصوص را پوشید و شرکت کرد. وقتی چند نفر بدون کفش لیز خوردند و افتادند، همه فهمیدند که رعایت نکات ایمنی چقدر مهم است.
شب وقتی به خانههایشان برگشتند، کنار خانوادهها نشستند و درباره ماجراجویی روزشان صحبت کردند. آقای ماهی گفت: «امروز خیلی چیزها یاد گرفتم. بازی کردیم، خوش گذروندیم، اما مهمتر از همه اینکه همیشه باید مراقب خودمون باشیم.» آقای اختاپوس لبخندی زد و گفت: «بله، ماجراجویی واقعی یعنی ایمنی.»
و اینگونه بود که روزی پر از شادی و یادگیری به پایان رسید و همه دریا یاد گرفتند که ماجراجوییهای شیرین، زمانی شیرینتر و امنترند که با رعایت نکات ایمنی همراه باشند.
برای شنیدن داستان ها بیشتر از رادیو قصه ها اینجا را کلیک کنید